قصه عادت...
ساكنان دریا بعد از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند ،چه تلخ است قصه ی عادت...
ما به هم عادت مي کنيم و اين تازه آغاز فاجعه است...
ساكنان دریا بعد از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند ،چه تلخ است قصه ی عادت...
ما به هم عادت مي کنيم و اين تازه آغاز فاجعه است...
امروز خوابم تعبیر شد مدتها بود که حس ذوق کردن رو تجربه نکرده بودم اما خوابم تعبیر شد و یه جورایی برام جالب بود چون بعد از مدتها یه عزیز بهم سر زد خدایا تعبیرش هرچی بود برام جالب بود من خوشبختم چون تو برام نشونه می فرستی من خوشبخت ترین لیلی روی زمین هستم چون نگاه تو با منه عزیز تر از جانم![]()
فقط نمی دونم چرا حکمت بعضی چیزا رو درک نمی کنم مثلا قهر یکدفعه ای با یه دوست که تازه داری باهاش خو می گیری به قول یه شاعر: از کسی نمی پرسند چه زمان باید خدانگهدار بگوید...![]()
کاش همیشه خواب بودم و از این اتفاق های شیرین برام می افتاد
این اولین پست برای این وبلاگه مثل اولین گریه ی بچه مثل اولین بار که حس عشق رو در وجودت می بینی و ...
نوشتن توی جایی که کسی تور و نمیشناسه مثل اولین بار که دست گرم عشق رو می فهمی تازه و شیرینه مثل وقتی که به یه شهری می ری که هیچ کس تو رو نمیشناسه و اتفاقا خوب هوات رو دارن...